قسمت دوم 
 




ندای درونیش خاموش شد و جاناتان همه چیز را پذیرفت . جای یک مرغ دریایی به هنگام شب در ساحل است . او با خود عهد کرد از این لحظه به بعد یک مرغ عادی باشد تا برای همه شادمانی بیشتری فراهم کند .
خسته و فرسوده از آب تیره جدا شد و به سوی خشکی پر گشود . از اینکه درباره پرواز در ارتفاع پایین چیزهایی آموخته بود خشنود بود و اندیشید " اما نه , من به پایان راه رسیده ام , هر چه که آموخته ام دیگر تمام شد . من یک مرغ دریایی چون مرغان دیگرم . مثل آنها پرواز خواهم کرد ."
فرود بیا , مرغان دریایی هرگز در تاریکی نمی پرند , اگر لازم بود در تاریکی پرواز کنی باید چشمان یک جغد را میداشتی , باید نقشه هایی در سرت می داشتی . باید بال های کوتاه یک شاهین از آن تو بود . آنجا در تاریکی در سی متری آسمان جاناتان مرغ دریایی پلکهایش را بر هم زد , دردها و مشکلاتش ناپدید شدند , بالهای کوتاه , بالهای کوتاه یک شاهین !
پاسخ را دریافته بود , چقدر احمق بودم آنچه که نیاز دارم بالهای کوچک و کوتاه است . کافیست که پرهایم را بیشتر جمع کنم و فقط با نوک آنها بپرم ! بالهای کوتاه و او باز شروع به تمرین کرد . پیمان های لحظه ای پیش به فراموشی سپرده شد و به همراه آن باد پر توان رفته بود . اما او از پیمان شکنی خود پروایی نداشت . این قول و قرارها تنها به درد مرغانی میخورد که عادی بودن را می پذیرند . کسی که به اوج دانسته های خود می رسد نیازی به این قول و قرارها ندارد . با طلوع آفتاب جانات دوباره سرگرم تمرین شد از ارتفاع هزار و پانصد متری کرجی های ماهیگیری چون نقطه ای بر پهنه آبی دریا به نظر می رسیدند , فوج مرغان در حال خوردن صبحانه همچون هاله ای از ذرات خاک می چرخیدند . او زنده بود و از شعف و غرور در خود لرزشی احساس میکرد , چرا که توانسته بود ترس خود را مهار کند . بعد از آن بی هیچ تدارکی پرهای جلویی بالش را به بدن چسباند و در حالیکه پرهای انتهایی و کم زاویه اش را گسترده بود مستقیم به سمت دریا هجوم برد . زمانی که از مرز هزار و دویست متری عبور کرد به سرعت نهایی رسیده بود / باد چون دیوار محکم و کوبنده , راه را بر او می بست حالا بطور مستقیم با سرعت سیصد و چهل کیلومتر در ساعت به طرف پایین پرواز می کرد . در حالیکه آب دهانش را فرو می داد می دانست اگر بالهایش در آن سرعت جمع نشوند به میلیون ها ذره کوچک بدل می شود .اما سرعت قدرت بود , سرعت لذت بخش بود بود و سرعت زیبایی ناب بود . دوباره تلاش خود را در ارتفاع سیصد متری از سر گرفت . انتهای بالهایش به طرز نا محسوس با باد مهیب برخورد می کرد . کرجی و جمعیت مرغان با سرعتی شهاب گون به سوی او روان بودند .نمی توانست توقف کند حتی نمیدانست که چگونه در آن سرعت بچرخد , تصادم به معنای مرگ آنی بود . پس چشمانش را بست .
درست در آن صبحگاه پس از طلوع آفتاب بود که آن واقعه رخ داد و جاناتان مرغ دریایی رو در رو به قلب فوج سرگرم خوردن صبحانه هجوم برد با چشمان بسته و سرعت سیصد و چهل کیلومتد در ساعت در میان غرش عظیم بادها و پرها این بار همای سعادت بر او لبخند زد و کسی کشته نشد . در اوج هزار و دویست متری کرجی همچون ذره ای بر دریا به نظر میرسید از پیروزی شادمان بود . سرعت نهایی ! یک مرغ دریایی در سرعت سیصد و چهل کیلومتر در ساعت ! یک موفقیت عظیم بزرگترین لحظه و زمان منحصر به فرد در تاریخ فوج مرغان دریایی بود و در آن لحظه دوران تازه ای در برابر جاناتان پرنده دریایی گشوده شد . پرواز کنان به جایگاه خلوت تمرین پرنده دریایی گشوده شد . پرواز کنان به جایگاه خلوت تمرین خود رفت . در آن روز او وقت خود را به همصحبتی با سایر مرغان به هدر نداد بلکه تا هنگام غروب آفتاب پرواز کرد و چرخ زدن غلطیدن آهسته , در جا غلطیدن و ... را کشف کرد . زمانی که جاناتان در ساحل فوج مرغان پیوست تاریکی شب همه جا را در برگرفته بود و او گیج و به شدت خسته بود . چرخشی ناگهانی و درست پیش از انکه زمین را لمس کند .
او فکر میکرد وقتی آنها درباره پروازش بشنوند بخاطر پیشرفت غیرمنتظره اش از شادی به وجد خواهند اومد , چه چیز مهم تر از این در زندگی وجود دارد ! به غیر از این آمد و شد پر تقلای کسالت بار کرجی های ماهیگیری دلیل دیگری نیز برای زیستن وجود دارد . ما قادریم خود را از اسارت جهالت آزاد کنیم . می توانیم خود را به عنوان آفریده هایی با شعور و با فضیلت و دارای مهارت باز شناسیم . میتوانیم رهایی یابیم . میتوانیم پرواز را بیاموزیم .
نوید سالهای آینده در دلش می درخشید و به ترنم در می آمد , هنگامی که فرود آمد ظاهرا مدتی از گردهمایی مرغان دریایی میگذشت.

...آنها در حقيقت انتظار جاناتان را می کشیدند





ادامه دارد...

^