قسمت سوم 

 


کلام مرغ سالخورده لحنی بسیار تشریفاتی داشت . در وسط ایستادن تنها به معنای ننگی بزرگ و یا افتخاری بزرگ بود ؟
مرغ سالخورده گفت : مرغ دریایی جاناتان به خاطر این ننگ در مقابل فوج مرغان در وسط بایست !
انگار ضربه ای به او وارد شد زانوانش لرزیدند پرهایش فرو افتادند همهمه ای در گوش هایش پیچید : " ایستادن در وسط به خاط ننگ , غیر ممکن است ! آن پیشرفت بزرگ , آنها درک نمی کنند ! اشتباه می کنند ! ...
بخاطر بی پروایی او در نادیده گرفتن مسولیت هایش ...
صدایی جدی و با وقار این کلمات را می گفت " زیر پا نهادن حیثیت و سنت خانوادگی مرغان "
در وسط ایستادن به دلیل ننگ یعنی اخراج از جامعه مرغان , تبعید و زندگی در انزوا میان صخره های دور دست , تا روزی فراخواهی گرفت که بی مسئولیتی فاقد ارزش است . اسرار زندگانی در نظر ما نامعلوم و ناشناخته است . همین قدر به دنیا امده ایم که غذا بخوریم و تا جاییکه ممکنه زنده بمانیم .
برخلاف سنت , جاناتان به سخن درآمد " بی مسئولیتی ! برادران من ! او صدایش را بلند تر کرد و گفت ؛ چه کسی مسئول تر از مرغی است که به مفهوم هدف عالی تر زندگی پی برده و در جست و جوی ان است . برای هزاران سال در تکاپوی یافتن کله ماهی بوده ایم . ولی اکنون دلیلی برای زیستن داریم . زیستن بخاطر آموختن , بخاطر اکتشاف و بخاطر رهایی . فرصتی دیگر به من بدهید و بگذارید آنچه را دریافته ام به شما نشان دهم .

اقتدار گروه در هم شکسته بود و مرغان یکصدا گفتند : برادری مان گسسته است .

با رفتاری خشک هماهنگ گوش هایشان را گرفتند و به او پشت کردند .

جاناتان بقیه روزهایش را در تنهایی سپری کرد و با این حال به آن سوی صخره های دور دست نیز پر گشود , رنجش به خاطر انزوا نبود بلکه به این خاطر بود که مرغان دیگر از باور داشتن به پرواز شکوهمند که انتظارش را می کشید خودداری کرده بودند . انها نخواستند که چشمان شان را بگشایند و حقیقت را بطور کامل ببینند . جاناتان هر روز بیشتر می آموخت , او یاد میگرفت شیرجه شیب دار در سرعت بالا می تواند ماهی های خوشمزه و کمیابی را که در عمق سه متری زیر اقیانوس گرد آمده بودند برایش به ارمغان آورد . او دیگر نیازی به کرجی های ماهیگیری و نان پس مانده برای بقا نداشت . او اموخت که در هوا بخوابد و در شب در امتداد باد ساحلی حرکت کند . با همان تسلط درونی از میان مه غلیظ دریا پرواز کند و در حال صعود به آسمان درخشان برسد . در حالیکه سایر مرغان در همان وقت در زمین به سر میبردند و جز مه و باران چیزی نمیشناختند . او آموخت که سوار بر بادهای طولانی به سرزمین های دور دست مهاجرت کرده و در انجا از حشرات ظریف و خوشمزه تغذیه کند .انچه که زمانی برای فوج مرغان آرزو داشت اکنون خود به تنهایی به دست آورده بود . او پرواز را آموخت و از بهایی که در برابر آن پرداخته بود افسوس نمی خورد . جاناتان پی برد که ترس , ملال و خشم علل کوتاهی عمر مرغان اند و با پاک کردن آنها از ذهن خود زندگی طولانی و مسرت بخشی را برای خود تداوم بخشید . سپس در شامگاه آنها آمدند و جاناتان را در آسمان محبوبش در حال پروازی صلح آمیز یافتند . دو مرغی که در کنارش پدیدار شدند همچو نور ستارگان شفافا بودند و پیکرشان در هوای باشکوه شبانگاهی تلالویی دلپذیر و دوستانه داشت . اما زیباتر از هر چیز مهارت انان در پرواز بود .نوک بالهایشان در فاصله ای به دقت دو و نیم سانتی متری از بالهای او قرار داشتند . جاناتان خاموش انها را ازمود و بعد از انها پرسید : شما کی هستین ؟ انها جواب دادند ما از فوج تو هستیم و برادرانت و امدیم تو را به خانه ببریم .

جاناتان گفت من خانه ای ندارم من مطرودم و انها گفتند جاناتان یک دوره درس تمام شده و تو درس های دیگری باید بیاموزی پس هر سه در تاریکی مطلق آسمان ناپدید شدند .

جاناتان به جایی رسید که فکر میکرد بهشت آنجاست , او داشت فکر می کرد و به خود لبخند می زد . این شایسته نبود در همان لحظه که اوج گرفته و وارد بهشت می شد آن را کند و کاو کند . در همان حال که بر فراز ابرها با دو مرغ از زمین فاصله می گرفت دریافت که بدنش مانند آنان نورانی می شود .این یک رویداد حقیقی بود .

همان جاناتان , مرغ دریایی جوان بود که همیشه در پس چشمان طلایی اش زندگی می کرد اما در ظاهر تغییر شکل یافته بود . بدنش را همچون یک مرغ دریایی احساس میکرد اما حالا با تجره ای بسیار مهم تر از تجربه بدن فرسوده اش در پرواز بود , او اندیشید " اری با نیمی تلاش پیشین می توانم دو برابر سرعت بگیرم , دو برابر سرعت بهترین پروازم در سیاره زمین . در رابطه با توانایی بدن تازه اش محدودیتی وجود داشت . گرچه از بالاترین حد پرواز پیشینش بسیار سریع تر میپرید ولی همچنان مرزی وجود داشت که برای شکستن آن تلاش بسیاری لازم بود . او اندیشید در بهشت نباید مرزی وجود داشته باشد . ابرها از هم گشوده شدند و همراهانش صدا زدند " خوش امدی جاناتان و در هوای لطیف ناپدید شدند .

دیدگاههای نو , افکار تازه , پرسش های نو " چرا تعداد مرغان کم است , بهشت باید پر از فوج های مرغان باشد , چرا یکباره انقدر خسته شده ام ؟ مرغان نباید در بهشت اینگونه خسته و خواب آلود باشند .

این را کی شنیده بود ؟ خاطره زندگی اش در زمین داشت محو می شد . زمین جایی بود که او زمانی در آن بسیار آموخته بود .به این موضوع اطمینان داشت اما نکته های مهم هم مطرح بود . نکته هایی درباره جدال به خاطر غذا و مطرود شدن . یک دو جین مرغ در کرانه به دیدارش آمدند . کسی سخنی نمی گفت فقط حس کرد که او را پذیرفته اند و اینجا را خانه خود احساس کرد . برایش روز بزرگی بود روزیکه سپیده دم آنرا دیگر بخاطر نمی آورد . به سمت ساحل چرخید بالهایش را بر هم زد که در دو نیم سانتی از زمین بایستد . بعد از ان سبکبال بر شن نشست . در طول روزهایی که سپری شد جاناتان مشاهده کرد که در قیاس با زندگی پیشین اش در اینجا چیزهایی بسیار برای یادگیری درباره پرواز وجود دارد . با این تفاوت که اینجا مرغانی وجود دارند که با او همفکرند .برای هر یک از انان بهترین هدف در زندگی رسیدن به کمال و لمس کردن آن بود و این کمال مطلوب در نظرشان پرواز بود .همه آنها مرغانی شگفت انگیز بودند . هر روز ساعتها به تمرین پرواز و ازمون حرکات دشوار پیشرفته سرگرم بودند . برای مدتی طولانی جاناتان دنیایی را که از آن امده بود فراموش کرد , مکانی که در آن فوج مرغان با چشمانی کاملا بسته و محروم از شادی زیست می کردند و از بالهایشان به منظور یافتن غذا و جنگیدن به خاطر آن استفاده می کردند .

^