قسمت چهارم
 



یک روز عصر مرغان که پرواز شبانه نداشتند بر روی شن ها دور هم گرد آمده بودنو به تفکر مشغول بودند , جاناتان به خود قوت قلب داده و به سمت کهنسال ترین مرغ دریایی که به زودی به فراسوی این جهان می رود گام برداشت , او کمی عصبی گفت : چیانگ !
مرغ دریایی کهنسال با محبت او را نگریست : بله پسرم ؟
چیانگ این جهان اصلا بهشت نیست , درست است ؟
مرغ فرزانه در زیر نور ماه لبخند زد , ا وگفت : جاناتان مرغ دریایی دوباره داری یاد می گیری , چنین مکانی اصلا وجود ندارد , بهشت یک مکان نیست و یک زمان هم نیست , بهشت یعنی کامل شدن .

لحظه ای مکث کرد و گفت : جاناتان تو پرنده ای بسیار سریع هستی , غیر از این هست ؟ جاناتان گفت من از سرعت لذت میبرم .

جاناتان تو شروع به لمس کردن بهشت خواهی کرد , زمانیکه به لمس سرعت کامل برسی یعنی انجا حضور داری , کمال محدودیتی ندارد و هر عدد یک محدودیت است . پریدن با سرعت تفکر , به هر جا میلی , تو باید فکر کنی که هم اکنون به آنجا رسیده ای . منظور چیانگ از بیان چنین شگردی برای جاناتان این بود که او از نگریستن به خود بعنوان کسی که اسیر بدم محدود حویش است و با بالهایی در چارچوب معینی آزادی عمل دارد دست بکشد . این شگرد برای دانستن این موضوع بود که طبیعت راستین او در حد کمال یافته ای مانند یک عدد نانوشته در هر مکانی هم اکنون در فضا و زمان موجودیت دارد . جاناتان با اشتیاق روزها یکی پس از دیگری به تمرینات خود چسبیده بود .

چیانگ بارها به او گفت : اعتقاد را فراموش کن ! تو نیازی به اعتقاد برای پرواز نداری , نیازی نداری که پرواز را درک کنی . این نیز با همان شگرد انجام می گیرد . حالا دوباره تلاش کن . سپس یک روز جاناتان در حالیکه بر کنار ساحل ایستاده بود و چشمانش را بسته و تمرکز می کرد در یک لحظه منظور چیانگ را فهمید .

چیانگ گفت اگر موافق باشی میتوانیم تمرین در زمان را شروع کنیم تا بتوانی در گذشته و آینده پرواز کنی و سرانجام آماده خواهی شد که دشوارترین , قوی ترین و لذت بخش ترین آنها را شروع کنی . تو اماده خواهی بود که پرواز به بالا را شروع کنی تا معنای مهربانی و عشق را دریابی .یک ماه گذشت و یا مدت زمانی که همچون یک ماه احساس شد و جاناتان با سرعتی باور نکردنی یاد می گرفت او همیشه با سرعتی بیشتر از تجربه های عادی می آموخت و حالا شاگرد مخصوص مرغ فرزانه اندیشه های تازه را مانند رایانه ای از جنس پر به سرعت بیشتر از تجربه های عادی می آموخت و حالا شاگرد مخصوص مرغ فرزانه اندیشه های تازه را مانند رایانه ای از جنس پر به سرعت فرا میگرفت . چیانگ در اخرین کلماتش به جاناتان گفت : در راه عشق عمل کن .

همچنان که روزها سپری میشد جاناتان خویشتن را در حال تفکر درباره زمان و نیز زمینی که از آن امده بود یافت , اگر در آنجا فقط یک صدم آنچه را که در اینجا پی برد فهمیده بود زندگیش در روی زمین چقدر پرمعناتر می شد .

او بر شن ها ایستاد و در شگفت بود که آیا مرغی هم در آنجا هست که بخاطر شکستن محدودیت های خود تلاش کند . شاید حتی مرغ دیگری وجود نیز وجود داشت که خود را اماده می کرد در حضور فوج خود از حقیقت سخن بگوید و هر چه بیشتر جاناتان درس مهر ورزی را تمرین می کرد بیشتر مایل میشد که به زمین برگردد , زیرا با وجود گذشته تنهایش , میخواست بخشی از حقیقتی که خود دیده بود به مرغی ببخشد که در جست و جوی دیدن آن است . سالیوان به جاناتان گفت : جان تو زمانی تبعیدی بوده ای , چگونه فکر میکنیمرغانی که در زمان گذشته تو می زیسته اند اکنون به حرفای تو گوش فرا خواهند داد ؟ تو این ضرب المثل را که حالا صدق می کند می دانی ؛ مرغی که بالاتر می پرد دورتر را میبیند .

ان مرغان که تو از میانشان آمده ای بر زمین ایستاده اند و با هم جدال می کنند . جان آنها حتی قادر نیستند نوک پرهای خود را ببینند , اینجا بمان و به مرغهای جدید کمک کن , به آنان که آنقدر والا هستند که می توانند چیزی را که به آنها می گویی ببینند . اگر چیانگ به جهان های پیشین خود بازگشته بود تو امروز کجا بودی ؟

جاناتان ماند و با پرنده های تازه ای که می آمدند کار می کرد , آنها همگی در دروس خود بسیار درخشان و سریع بودند . اما آن حس قدیمی دوباره بازگشت , او نمی توانست جلوی این فکر را بگیرد که شاید آنجا روی زمین یکی دو مرغ وجود دارند که آنها نیز قادر به فراگیری هستند .
سرانجام گفت : سالی من باید برگردم شاگردانت بسیار خوب پیشرفت کردند , سالیوان آهی کشید و دیگر سخنانش را دنبال نکرد .
فکر میکنم دلم برایت تنگ بشود جان , جاناتان در پاسخ گفت سالی خجال آور است , کودن نباش , هر روز در تلاش چه چیزی هستیم ؟ اگر دوستی ما به چیزهایی مانند فضا و زمان بستگی دارد پس زمانی که در نهایت بر زمان و فضا غلبه کردیم برادری خود را نابود کردیم اما غلبه بر زمان و همه آنچه که ترک کرده ای همین حالا است و در خارج از اینجا و حالا فکر نمی کنی که ممکن است یکی دوبار همدیگر را ببینیم ؟
جاناتان در ذهنش تصویر فوج بزرگی از مرغان در ساحل را در زمان دیگری فرا خواند . با میروی تمرین میدانست که تنها استخوان و پر نیست بلکه نمودی کامل از آزادی عمل و پرواز است که با هیچ چیز دیگری محدود شدنی نیست .

فلچرلیند هنوز خیلی جوان بود اما میدانست که تا کنون هیچ پرنده ای با چنین رفتار سخت و غیر عادلانه ای توسط هیچ فوجی مواجه نشده است . با ازردگی گفت من به آنچه می گویند اهمیتی نمی دهم و در همان حال با تصوری مبهم به سوی صخره های دور دست پر گشود . در آن هنگام صدایی در ذهنش پیچید ایا میخواهی پرواز کنی ؟بله میخواهم .
بیا پرواز را در سطح شروع کنیم .

^