قسمت پنجم 
 
 




جاناتان به آرامی صخره های دور را دور می زد و همه چیز را زیر نظر داشت فلچر پرنده ای جوان و سرسخت و واقعا شاگرد پرواز کامل بود . جاناتان به فلچر گفت تا زمانیکه خود را به سختی بالا می کشی هرگز نمی توانی این کار را انجام دهی , باید نرم باشی , محکم و استوار ولی نرم . این را به خاطر بسپار . او خود را به سطح پایین کنار مرغ جوان تر رساند . حالا بیا با هم تلاش کنیم در هماهنگی و به نحوه بالا کشیدن توجه کن . ورورد به این مرحله نرم و اسان است . در پایان سه ماه دیگر جاناتان شش شاگرد دیگر داشت . او عصرها در ساحل چنین میگفت هر یک از ما در واقع نمونه های واقعی از مرغ بزرگ هستیم . نمونه های نامحدود آزادی و پرواز دقیق گامی به سوی بیان طبیعت واقعی ماست .هر چه که ما را محدود می کند بایستی کنار بگذاریم . بخاطر همین همه تمرینات ما با سرعت بالا و سرعت پایین و حرکات دشوار است .قید و بند اندیشه تان و نیز قید و بند بدنتان را بشکنید .
یک ماه بعد جاناتان گفت زمان بازگشت به فوج فرا رسیده , کالیوان مرغ دریایی گفنت : ما که هنوز آماده نیستیم ما مطرودیم نمی توانیم خود را به رفتن مجبور کنیم , می توانیم ؟
جاناتان پاسخ داد : ما ازادیم به هر کجا مایلیم برویم و آنچه که هستیم باشیم و از شن ا جدا شده و به سمت مشرق پیچید و به سرزمین زادگاه فوج مرغان رفت .
انها به پرواز در آمدند و باد به نرمی بر همه شان می وزید . آرایش صف مرغان مانند یک شمشیر غول آسا هیاهوهای زتدگی روزمره فوج را از هم پاره کرد . چشمان هشت هزار مرغ منتظر بی آنکه حتی پلک بزنند به آنها دوخته شده بود . هر یک از هشت پرنده یکی پس از دیگری در یک چرخش کامل خود را بالا کشیدند و در سراسر مسیر پرواز کرده و با آرامش تمام بر شن ها نشستند . سپس مانند یک رویداد هر روزه جاناتان مرغ دریایی شروع به انتقاد کرد که شما برای جمع شدن کمی دیر عمل کردید .

هر ساعت از روز جاناتان در کنار تک تک شاگردانش حضور داشتت . روش ها را نشان می داد و توصیه و سخت گیری می کرد و به آنان رهنمون میداد . همراه با آنها با هدف ورزش کردن در میان ابرو طوفان میپرید .به تدریج در شب دایره دیگری بر گرد شاگردان شکل می گرفت . دایره ای از مرغان کنجکاو که بی انکه توسط سایرین دیده شوند در تاریکی به گفت و گوها گوش می دادند و پیش از فرا رسیدن روز ناپدید می شدند . با طلوع خورشید تقریبا هزار مرغ در خارج از دایره شاگردان ایستاده بودند و با کنجکاوی به مرغان تازه کار نگاه میکردند . آنها اهمیت نمی دادند که دیده می شمند یا نه . جاناتان از چیزهای ساده سخن میگفت که یک مرغ دریایی حق دارد پرواز کند و ازادی طبیعت اصلی اوست و هر چیزی که علیه این ازادیست باید کنار گذاشته شود حتی اگر تشریفات و خرافات و محدودیت در هر شکل آن باشد .

صدایی از میان جمعیت شنیده شد : کنار گذاشته شود حتی اگر قانون فوج باشد ؟ جاناتان گفت تنها قانون واقعی آن است که به ازادی منتهای شود . قانون دیگری وجود ندارد .

صدای دیگری برخاست چگونه انتظار داری مثل تو بپریم ؟ تو برگزیده ای و از مرغان والا مقام و الهی هستی .
جاناتان گفت به بقیه مرغان کنار من نگاه کنید , ایا انها هم برگزیده و عالی مقام اند ؟ برتر از شما نیستند تنها تفاوت این است که آنها شروع به درک هستی واقعی خویش کرده اند و به تمرین آن می پردازند .

جاناتان شگفت زده بود که چرا دشوارترین کار دنیا این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است ؟ این که اگر او تنها اندک زمانی را به تمرین بگذراند قادر خواهد بود این را به خود ثابت کند ؟ دشواری کار در کجاست ؟

فلچر از جاناتان در تمرین های صبحگاهی پرسید : نمیفهمم چطور میتوانی به جمعیتی از مرغان که تلاش می کردند تو ذا نابود کنند عشق بورزی ؟

اه فلچر تو مسلما نفرت و شیطان را دوست نداری . تو باید تمرین کنی . تو باید مرغ حقیقی را ببینی . نیکی ها در هر یک از انان ببینی وکمک کنی که آنها نیز در خود ببینند . منظور من از عشق همین است و این سرور انگیز است وقتی که به آن برسی .

جاناتان به فلچر گفت اینجا بهشت خود را برپا کن و فوج خود را در آن سو رهبری کن و بعد فلچر با تعجب از از مربی خود پرسید : من و رهبری ؟

جاناتان اهی کشید و گفت : تو دیگر به من نیازی نداری , تو نیاز داری که به شناختن خود ادامه دهی هر روز کمی بیشتر از روز قبل . فلچر مرغ دریایی نامحدرد را بشناس و تمرین اش کن .

لحظه ای بعد جاناتان در هوا مواج شد و در ارتعاش به سوی نامریی شدن می رفت .

به آنها اجازه نده درباره من شایعات بیهوده پخش کنند و یا از من خدایی بسازند . باشد فلچر ؟ من یک مرغ دریاییم که می خواهم پرواز کنم .
فلچر انچه را که با دیدگانت میبینی باور نکن , انچه میبینی محدود است . با ادراک خود بنگر . انچه را که آموخته ای بشناس و تو میتوانی پرواز را بشناسی .

لحظه ای بعد جاناتان در فضای خالی ناپدید شد و فلچر با گروه تازه از شاگردان که اماده فراگیری نخستین درس خود بودند روبه رو شدند . او با وقار گفت : در آغاز باید بدانید که یک مرغ دریایی نمونه نا محدودی از آزادیست . تجسمی از پرنده بزرگ و تمامی بدن شما از نوک یک بال تا نوک بال دیگر چیزی جز اندیشه تان نیست .

مرغان جوان حیرت زده او را می نگریستند . انها فکر می کردند این سخنان نمیتواند قانونی برای چرخ زدن باشد .

فلچر آهی کشید و از نو شروع کرد . بیایید پرواز را در سطح شروع کنیم و با گقتن این سخن در یک لحظ دریافت که دوستش در این مورد که او بیش از فلچر جنبه الهی ندارد حق داشته است .

او اندیشید " جاناتان بدون محدودیت ها ؟ خوب , پس تا زمانیکه من از هوای سبک عبور کرده و بر ساحل تو پدیدار شوم خیلی دور نیست و قادرم یکی دو چشمه از پروازم را به تو نشان دهم "
پس او تلاش کرد که در دیده شاگردانش بطرز شایسته ای جدی باشد . فلچر مرغ دریایی ناگهان برای لحظه ای همه انها را همانگونه که واقعا بودند دید و فراتر از دوست داشتن به آنچه که می دید عشق می ورزید . " بدون محدودیت ها جاناتان ؟ "
باین موضوع فکر کرد و لبخندی زد و مبارزه او برای آموختن آغاز شده بود .






^